براي چندمين بار بود كه صداي پدر بلند مي شد: - حاضر شديد؟ اي بابا من نمي دونم برداشتن يه ساك و لباس پوشيدن چقدر معطلي داره؟ عجله كنيد مادر با صدايي بلند اما خونسرد گفت: - از بس داد و قال راه انداختي منم هول كردي يه كم حوصله كن تا ببينم چيزي رو از قلم ننداخته باشم . . . . .